مي رن پيش خدا و ازش مي خوان كه اونا رو بفرسته رو زمين...
اونايي كه عاقل ترن از خدا نمي خوان كه آدمشون كنه.... فقط مي خوان
كارهاشونو رو زمين انجام بدن... اينه كه كوچيك ميشن و خدا هر آدم
رو به دو تا شون مي سپاره تا ازش نگهداري كنن... و كارشون هم اين
ميشه كه كاراي خوب و بد آدما رو بنويسن....
ا ما مي رسيم به فرشته هاي ديوونه....
اونا مي رن پيش خدا و حاضر ميشن هر چي كار خوب كردن و هر چي خدمت به خدا
كردن و... همه رو به خدا مي دن و در عوض ازش مي خوان كه انسان بشن!
چقدر قيمت انسان بودن زياده و ما چقدر قدرشو نمي دونيم!
خدا اولش قبول نمي كنه... خدا همه چيزو مي دونه!.... مي دونه كه فرشته
ها از رو بي فكريه كه اين خواهش رو مي كنن... خدا مي دونه كه
اين همه رنجي كه فرشته ها براي انسان شدن مي كشن در مقابل رنجي كه
براي انسان موندن بايد تحمل كنن هيچه!
ولي خدا سرچشمه مهربونياست.. تحمل ديدن اشك پاك فرشته ها رو نداره....
خدا نمي خواد اونا رو تو حسرت انسان شدن بذاره... نمي خواد نعمت
هاشو از اونا دريغ كنه...
و انسان بودن نعمته و براي انسان بودن فرصت انسان شدن لازمه....
وقتي خدا مي بينه كه بعضي فرشته ها با فكر و خيال انسان بودن روز هاشونو
مي گذرونن و شبها رو با اشك ريختن صبح مي كنن... قبول مي كنه....
بالهاشون رو ازشون مي گيره... تاج نوراني رو سرشونو هم خاموش
ميكنه.... و مي فرسته شون رو زمين... همين موقع هاست كه يه ستاره
پر نور كه هميشه تو اسمونه و برات خاموش روشن مي شه بعد اينكه خاموش شد
ديگه روشن نمي شه!.... و مي بيني يه شهاب كوچيك به طرف زمين داره حركت مي
كنه... و چند لحظه بعد همون صداي دلنشين و زيباي گريه كودك....
...
حدوداي نيمه شب بود.... زمستون سردي بود و برف مي باريد... برف سنگيني
كه همه جا رو سفيد كرده بود .. هم آسمون رو هم زمين رو.... تقويم پنجم دي
ماه سال 1363 رو نشون مي داد...
پنجم دي اون سال مصادف بود با تولد مسيح مقدس و برف نشونه پاكي مسيح همه
جا رو پوشونده بود تا براي مسيحيان كريسمس سفيدي رو به ارمغان
بياره.
همون موقع ها بود كه احساس كردم دارم انسان ميشم... حجوم باد سرد رو به
درون بدنم حس كردم... و ضربه هاي شديد دستي رو كه به پشتم مي زد و سر در
گم شدم... ترسيدم و پشيمون... بدنبال آغوشي گرم مي گشتم.. آغوشي كه بهم
امنيت رو هديه بده... و.. تا اون تبسم زيبا رو پشت چهره خسته اون فرشته
بدون بال ديدم فهميدم كه خدا منو تنها نفرستاده....
ا ون فرشته مهربون منو بغل كرد و من در همون آغوش گرم و امن جاي گرفتم و
به خواب رفتم... تا خستگي راه از تنم بيرون بره